الهه ی اردیبهشت

شیخ علی.............

من از تبار شیخ علی ام

از دیار بغلان و گوهرگانش

این برادرم

از اروزگان است و آن یکی

از نسل سوخته ی بهسود

این یکی شاید

از کنر باشد یا از مزاری که شریف است کبوترانش

این خواهرم کوچه نشین شهر سنایی و گاهی

محرم راز

تک سرباز کمر بسته ی بامیان است

من اما اینجا

دلم می شود

که یک سراب از دوریت بگریم

چشمانم اقیانوس تنگی شده که هرروز تکثیر می شود

هرروز تکثیر می شود دلتنگیم

حتی برای بمبهایی که تیر می کشد در مغزم 

و بایگانی می کند

خاطرات پدرم را

حتی آن طفلی که مادرش

 بند بند دلش را

هفت بار شایدم هفتاد بار به دور بند امیری طواف کرده است

مادرم گفت:

آرزوهامان هنوز خوشه نبسته بود و حنای دستم هنوز باد نخورده بود که

گمراه شدیم و

ندانستیم

که به کجا نازل می شویم

کسی صدای شهر مرا نمی شنود

نه

مردم شهر دلم دروغ نمی گوید

آنها فقط گله می کنند

من شهرم را

با هیچ کجای دنیا بدل نمی کنم

تو طلای ناب منی

فردا و فردا ها

به رویت کلکینی باز می کنم وآفتابی می شوم که سویت سرکی می کشد

تا مرا

به شهرم برساند...

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٢ ساعت ۳:٠٧ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 38

امروز با من

بی صدا ساز مخالف زدی اما

اما

         فردا

صدایش در می آید...

 

طرح 37

 گفته بودی به تو نمی آیم

حالا

تو به خودت بیا...

سلام دوستان گلم.خوبین؟ منم خوبم. دلم واسه همتون تنگ شده بوداااااااااااااااا.

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


آغاز فصل سرد با امتحانات و .......................

 

خبرگزاری فارس: استرس در دوران امتحان بر یادگیری دانش آموزان اثر منفی می‌گذارد

 

 سلام دوستان .خوبین هستین که ان شاالله. بازم هوا سرد شد, دی ماه اومدو سوز امتحاناتم با خودش هدیه آورد واسمون. 

           آخ     ,یول      کلافه

میدونم اکثرتون سرتون تو کتاب و درس واینجور مشغله هاست. ماهم که همچنان درگیریم تا ببینیم خدای تبارک و تعالی چی میخواد؟و در نهایت به کجا میرسیم و کجای دنیارو خواهیم گرفت.خلاصه اینکه تا 3 بهمن هیچ پست یا مطلبی مد نظرم نیست که بخوام آپ کنم.تاااااااااااااا بعد امتحانات که امیدار به اینم که با چند تا شعر ناتمومی که واسه نوشتن طرح تو ذهنمه، بیامو و در خدمتتون باشم. امیدوارم همگی تون نه تنها دراین دوره از امتحان ،بلکه در تمام مراحل زندگیتون موید و پیروز باشین... 

به قول یه دوستی: التماس می کنم دعام کنید...

                         بای بای

 

روزهای امتحانات دانشجویان ایرانی ها قبل و بعد + عکس

با این روش درس خوندن دانشجوی بیچاره حق داره از نمرش شاکی باشه که چرا استاد

                                               نمرشو کم داده!:دی

 البته خدارو شکر ماها که اینطوری نیستیم نه دوستان گلم؟؟؟!!!!از خود راضی

 

+ نوشته شده در جمعه ۸ دی ۱۳٩۱ ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


دیروز با مردی بودم که ...

                             

سلام دوستان عزیزم.تو این مدتی که آپ نکردم، خیییییییییییییییییییییییییلی دلم برا همتون تنگ شده بود.شرمنده شعر جدید که ندارم.دستم خالیه.اما دوس دارم اتفاق اخیری رو که تو  محل کارم واسم افتاد رو تعریف کنم براتون.شاید براتون جالب وآموزنده باشه.همونطور که واسه من بود ...

 دیروز یه آقای حدودا"30 و چند ساله مراجعه کرد به درمانگاهمون و گفت می خوام بخیه مچ پاهام ودستم رو بکشم. دوستم این مریض رو پذیرش کرد و فرستاد بخش تزریقات پانسمان.من و یکی از همکارای دیگم شروع کردیم به باز کردن پانسمان و شستشوی زخمهای این آقا.همین که بتادین رو ریختم روی دستش،شروع کرد به فریاد زدن. منم گفتم:

  ((ای بابا!مردی گفتن،زنی گفتن.هیچی نشده مامانتونو صدا می کنید.والا بچه ها انقدر بی قراری نمی کنند که شما بی تابی میکنی!))( از حق نگذره خدایی زخمهاش کبود ووحشتناک بودن.ولی خوب باید تحمل می کرد دیگه)).

یهو اشک تو چشماش حلقه زدو مرد بیچاره عین ابر، شروع کرد به گریه کردن.منم که میدونید حساس و رمانتیک، یهو احساساتم گل  کرد. خدا شاهده اصلا دست و بالم دیگه به کار نیومد و همونطوری وایستادم کنار تختش و گفتم چی شد آقا؟؟؟!!!از حرف من ناراحت شدی؟به خدا من منظوری نداشتم خوب عیبی نداره،شما دادتو بزن. مرد بیچاره اشکهاشو پاک کرد و با بغض گفت:

  ((نه خانم،درد من فراتر ازین چیزهاست.منی که درد فراق و از دست دادن عزیزامو،درد این پلاتینهای لعنتی رو که داشتن میذاشتن تو بدنم وکلی کوفت و زهرمار دیگه که الان دردش افتاده به جونم رو تحمل کردم،این پانسمان ساده که دیگه واسم چیزی نیست!اون وقت شما ازین درد پیش پا افتاده حرف می زنی!))

تازه متوجه لباس مشکی که تنش بود شدم وگفتم:

  ((خدا بد نده.چی شده مگه؟))گفت:

((دوسه ماهه پیش داشتیم میرفتیم(اردبیل یا تبریز .از بس کنجکاوشدم درست یادم نمونده کجا رو گفت).شب تا صبح پشت فرمون بودم وشما بگو من یه ذره خواب اومد سراغم؟نه.خیلی سرحال به رانندگیم ادامه میدادم.حدود 5 دقیقه مونده بود که برسیم به مقصد.به خواهرم زنگ زدم که برو نون تازه بخر.ما سر خیابون خونتونیم.رسیدیم صبونه رو آماده کن که خیلی گرسنه ایم.هنوز موبایلمو قطع نکرده یه لحظه فکر کردم چقدر خستم وخوابم میاد. که یک آن ماشین چپ کرد وسط خیابون و دیگه نفهمیدم چی شد تااااا 40 روز بعد که اونم تازه بعد یک هفته سرحال تر شدم وفهمیدم تو این مدت تو کما بودم و 4 نفرازهمراهام هم تو تصادف سختی که داشتیم کشته شدن و فقط من زنده موندم)).

تا اینجا زیاد تعجب نکردم.اونجا عجیب شد که ازش پرسیدم :ببینم شما که تو کما بودی چه حالی داشتی؟منظورم حالات معنویه.میگن عالم برزخ رو میبینن راسته؟گفت:

  ((آره. تو این چهل روز من همه چیز و می شنیدم.فقظ نمی تونستم ببینم وانگار قدرت تکلم رو از دست دادم.فکر می کردم خوابم.تو همون عالم خواب می تونستم که اراده کنم برم پیش مدیرم(محل کارشو می گفت)،بچه هام.مثلا وقتی پیش رئیسم رفتم،می شنیدم که می گفت:این پسره هم که تو این موقعیتی که من نیرو می خوام ،مرده.می گفت:تو اون حالت این باور و درک رونداشتم که دارن به من میگن مرده. اصلا متوجه این نمی شدم که بامنند.))

 منم که کنجکاوودائم تشنه سوژه واسه داستان و فیلمنامه هام،به کل دیگه کارم یادم رفت. به دوستمم گفتم یه لحظه جلومو نگیر بذار ببینم چی تعریف میکنه آقا.اونم کشیدم کنار خودم وبقیه همکارام و پزشکای درمونگامون که دیدن یه بخیه کشیدن5 دقیقه ای چرا کشیده شده به 40 دقیقه،اومدن بخش تزریقات پانسمان واینبار همه با موبایلاشون مستمع حرفای این آقا شدیم.این مریض ادامه داد:

((به ارواح همه ی عزیزایی که باهام بودن واما خدا خواست که ازبینشون فقط من زنده بمونه،قسم، که من عزرائیل رو روز آخر انگار که تو یه مزرعه بودم،بالای سرم حس کردم.اومد بالا سرم وگفت:خدایا این بنده همیشه این دعا رو سر نمازهاش میکرد که:

1/ خدایا مارو از بلایایی که آدمی حتی فکرشم نمی کنه حفظ کن. 2/ به همه ی ما سلامتی عنایت کن. 3/ هیچ وقت مرد رو محتاج نامرد نکن.( این رو خطاب به زن و بچه ش گفت که دوتا بچه دارم که هردوشون کوچیکند.نمی خواستم هیچ وقت گریبانگیراین دنیای نامرد و بی وفا بشن).بعد ادامه داد که خدا شاهده خودم تو همون عالم صدای عزرائیل رو شنیدم که گفت بنا به دستور خدا این بنده آزاده. بعدی.............

 

بله دوستان عزیز! تو این دنیای بی وفا ،هیچ چیز  بالاتر از سلامتی نیست.

خدایا به آقا امام زمانمون سلامتی عاجل عنایت بفرما وما بنده های حقیر رو هم زیر سایه پر مهر ایشان حفظ بفرما. آمین یا رب العالمین...

 گذشته ازین حرفا، طبع شعریم به کل کور شده نمی دونم

 چراااااااااااااااااا.امیدوارم دفعه ی بعد به جای گدایی

 کردن مطلب؛با چند تا طرح بیام پیشتون. فعلا...

  

+ نوشته شده در جمعه ٢٤ آذر ۱۳٩۱ ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


ایام سوگواری سید وسالار شهیدان بر همه ی شیعیان حضرتش تسلیت باد

 طرح 36

 

حسین که زمزمه میشود

یاد کرببلا میآید

رود سرخ عاشورا

                     ظهر تشنه

                                    جرعه آب

و دیگر هیچ آزاده ای تا قیامت تشنه نخواهد ماند...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ آذر ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


میدانی؟؟؟؟؟؟؟؟ سومین محرم است که نیستی...

                                

                                   

 

دلتنگم ...

                        

                                                       همین...

واین نیاز به هیچ زبان شاعرانه ای ندارد...

باباجونم مداح امام حسین بودن.هر سال نزدیک محرم که می شد کلی با خودشون تمرین روضه خوانی می کردند. همیشه عصر ها بهم می گفتن معصومه جان دختر کوچولوی بابا,بیا گوش بده ببین چطور می خونه بابایی؟ منم که عاشق خوندن وشنیدن متنهای موزون ,باهزار ذوق می شنیدم صدای بابامو.همیشه تو هیئتمون بابای من اولین نفری بود که می رفتن بالای منبر و روضه ی امام حسین رو چنان با سوز دل می خوندن که دل سنگ هم آب می شد.خیلی ارادت داشتن به اهل بیت و آقامون حسین(ع).اسم اماممون که میومد اصلا نمی تونستن جلو اشکاشونو بگیرن.الان سه ساله که سوز دل من -خانوادم- کل اقوام و دوستان حتی, بیشتر از قبل شده .هر سال با طلوع محرم یادشون زنده می شه و همه میگن:((واقعا جای حاج آقا حسینی خالیه.یادش بخیر.خدا رحمتش کنه و...))

 باباجونم همیشه آرزو می کردن که مرگشون تو ماه محرم یا صفر باشه.همین طورهم شد. دقیقا روز عاشورای سال 87 بهم گفت:امسال حس می کنم صدام خوب نبود نمیدونم تو اربعین آقا میتونم بهتر بخونم یا نه؟ولی اصلا به اربعین اون سال نرسیدن و به تاریخ قمری دقیقا روزی که اهل بیت امام حسین از کربلا هجرت کردند,باب جون منم خدا بیامرز شدن و بار سفر ابدیشون رو بستن و به قافله ی اهل بیت امام پیوستند.   

 امروز که به گذشته ها می اندیشم آن قدر حسرت می خورم که چرا آخرین بار در

 قعر چشمانت نگاه نکردم وتو ای عزیز چرا آخرین کلامت را نثارم نکردی؟چرا مانند

پرنده ای خسته دل که انگاردراین دنیای بی وفا اسیر بود بی خبر پر کشیدی و

رفتی ومرا در این مرداب تنهایی رها کردی. شاید مرالایق آن ندانستی که در

آخرین لحظات و ثانیه های اخر به ان چهره ی معصوم بنگرم و محبتهای

 پدرانه ات را به یاد بیاورم! آخر چرا چرا چراااا.......................ا

 اگر می شد حقیقت را عوض کرد حتما" جلو پر کشیدنت را می گرفتم ولی

افسوس که از انجام آن عاجزناتوانم.افسوس که باید حسرت زود رفتنت را بخورم.

 بار خدایا.........

رحم کن به غربت او وبرهان او را از تنهایی وایمنی بخش او را از هراس و ترس

وهمدم او کن ازحوریان بهشتی وببخش برایش از رحمت دریای بی کرانت به قدری

که سیراب گردد...

                                 آمین یا رب العالمین...

 

دوستان گلم ازتون عاجزانه تمنا دارم که برای شادی ارواح

         طیبه ی پدر بزرگوارم طلب آمرزش کنید.

پیشاپیش جهانی سپاس از لطف شما خوبان...                                           

+ نوشته شده در شنبه ٢٠ آبان ۱۳٩۱ ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


عیدتون مبارک عزیزای دل بابا

سلام دوستان گلم ماچ

 

عید سعید قربان, جشن تقرب عاشقان حق

                

            بر شما مبارک باد...

 

                         هورا    تشویقهورا

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 34

این روزها

حوصله ای برای شیرین نوشتن نیست

فرهاد هم اگربود

تلخ می نوشت...

 

طرح33 :

از گل پونه مار می پرورم

اگر تو

        مال

              من باشی...

+ نوشته شده در جمعه ٢۱ مهر ۱۳٩۱ ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 32

سلام دوستان گلم.امیدوارم خوب باشین.بعد یه مدت طولانی مشغله فکری, درسی, وشغلی تونستم دوباره بیام و با شعرام در خدمتتون باشم. تو این مدت طولانی کلا" ذوق و قریحه ی شعریمم به کلی کور شده بود. اما خدارو شکر دوباره با طرح های جدیدم اومدم پیشتون:

طرح 32:

ماه من

برایت

      نماز آیات می خوانم

وقتی گرفته ای...

طرح 31:

 بعد این همه سال

    چشمانم

            هنوز کودکند

شب ادراری دارند... 

  

+ نوشته شده در جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱ ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


دخترا!!!!!!!!روزمون مبارک...

سالروز ولادت حضرت فاطمه ی معصومه (س) بر همگان مبارک باد.

خداوند لبخند زد و از لبخند خدا دختر آفریده شد...

ای لبخند خدا روزت مبارک.

تشویقهورا 

یادش بخیر دوسه سال پیش که دانش آموز بودم همیشه تو این روز,دو تا بهم جایزه می دادن: یکی به خاطر تولد حضرت معصومه چون اسمم معصومه بود, یکیشم به مناسبت روز دختر. واقعا"یادش بخیرچه دورانی داشتیم.

دوستای عزیزم,دخترای گل گلی روزمون مبارک ...قربون همه ی دختراااااااااااااا...ماچ...

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


کوتاه و مختصر،خودتون تا تهش رو برین.....

زندگی بی دوست زندان بلاست...

 

ولی واقعا وجود بعضیها ازین دوستا که ظاهرن دوستن، بلا که سهله،زندان ابوغریبه...

نظر شما چیه؟چی فکر میکنید؟ موافقید؟مخالفید؟نظری ندارین؟ گزینه آخر هیچ کدام...

+ نوشته شده در جمعه ۱٧ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ٧:٢٩ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


گریه کردن واحساساتی بودن صلاح منه واسه رسیدن به آرامش...

شاعرا معمولا جنبه ی احساسیشون بالاست .منم که یه دختر احساساتیم.مخصوصا اینکه یه نمه غریزه وطبع شعرو شاعری هم دارم,دیگه شدیدتر.از وقتی بابام نیست و داداشامم رفتن مسافرت این حالتم بیشترو بیشتر شده.البته این حسمو هیچ وقت تو تصمیمهای بزرگ و جدیه زندگیم دخیلش نکردم و سعی کردم معقول باشم وگرنه الان اینجا نبودم.ولی خوب تند تند دلم میگیره .دقیقا مثل امروز که یهو آب وهوای چشمام بارونی شد. تا تونستم گریه کردم تا سبک شم.حرف دیگرانم که گاهی ممکنه بگن:تو چقدر نازک نارنجی هستی ,هم زیاد برام مهم نیست.چون این صلاح منه واسه رسیدن به آرامش.هروقت از کسی دلگیر بشم یا یاد غم و قصه م میفتم اینطوری میشم. یه ذره که گریه کنم خوبه خوبه خوب میشم و همه چیز رو آنی فراموش میکنم وگرنه عقده میشه رو دل کوچیکم و...............

چندتا رباعی از استاد عزیزم در وصف حال خودم:

((1))

یاد تو به هنگام هراس ات باشد

یاد تو زمان التماست باشد

عاشق شدی و به دردسر افتادی

ازماگفتن،فقط حواست باشد

((2))

شب،شیشه ی چشمام تر می گردد

تنهایی من بزرگتر می گردد

یک بار به خواب من بیا...با من باش

آن عمر که رفته است،برمی گردد

((3))

دیگر خود را به هر طرف تاب نده

دلشوره به چشمهای بی خواب نده

آواره نشو،تکان نخور،عاقل باش

ای دل،این بار دسته گل آب نده.نیشخند

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


روز پزشک مبارک....

سلام دوستان.امیدوارم خوب خوب باشین.

امروز ،روز پزشک بود. به همین مناسبت دانشکده ی طب سنتی ایران، برنامه ی بزرگداشتی از حکیم ابو علی سینا رو برگزار کرد که ما هم به همراه اساتید برجسته ی طب سنتی حضور داشتیم. برنامه ی پر بار و جالبی بود.در ابتدا پدر طب سنتی ایران: استاد( دکتر) حسین خیر اندیش از دوران ابوعلی سینا و نحوه ی درمانی ایشان سخن گفت و همگان رو دعوت به این امر کردو این نکته رو مکررا"بیان کردند که ما هیچ گونه مخالفتی با طب کلاسیک نداریم بلکه پزشکان حال و آینده، باید تلفیقی از طب نوین + طب سنتی رو پیاده کنند.و این موضوع رو باید بین مردم عامه به درستی جا انداخت. بعد هم تئاتری با درونمایه ی طنز اما با پیام طب سنتی اجرا شد.و از پزشکان حاذق موسسه ی تحقیقات حجامت ایران تقدیر شایسته ای شد. در انتها هم همه ی حاضرین به همراه استاد،به موسسه ی تحقیقات حجامت ایران رفتیم و به پاس این روز همه حجامت کردیم..........

به همین مناسبت امروز تو درمونگاهمون جشنی داشتیم و به عنوان هدیه به مردم شهرک رسالت ,برنامه ی ویزیت رایگان پیاده کردیم و  حدودا" 200 تا مریض داشتیم.روز خسته کننده و خاطره انگیزی بود.من هم به نوبه ی خودم از همین جا این روز رو به همه ی اساتید محترمم(دکتر حسین خیر اندیش- دکتر سام دلیری و دکتر موسوی-و...)وهمچنین همکاران گرامیم من جمله( دکتر انصاری- دکتر اخوان- دکتر زنگانه- خانم دکتر ناصری- خانم دکتر محمد حسینی عزیزو دوست داشتی و ...) صمیمانه تبریک عرض می کنم.امیدوارم صد سال زنده باشند....   

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


تجویز گواهی بیماری برای کیف قاپی!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سلام دوستان.حالتون خوبه؟طاعات و عبادات قبول.عیدتون هم پیشاپیش مبارک

باشه.

هورا

 یه چیز میگم یه چیز میشنوین!!!!!!!!!!!!!!

امروز صبح یکم بی حال بودم.امان ازین کولرها.چله تابستونی حس کردم می خوام سرما بخورم.سریع دست به کار شدم که با همین روشهای طب سنتی خودمون جلو شو بگیرم. بنده خدا مامانم تازه بساط بخور آب گرم رو واسم آماده کرده بود که یهو واسم  2-3 تا اس اومد.بی توجه شدم بهش.آخه تازه داشتم گرم می شدم و رو فرم میومدم. ازونجایی که من به همه ی اس ام اس هام بعد 2-3 دقیقه جواب می دم ,اما امروز بلند نشدم ببینم کیه و چیکار داره.چون همیشه یا از کلاسامه که استادام تایمش رو تغییر دادن یا از این نهادهای دورو بر که دعوتمون میکنن به جلسات.یا خواهر زاده برادر زاده هام که میپرسن کجایی کی میای که فلان چیزو از سر راهت برامون بخر بیار خونه.آخ. اما نه ایندفعه اینا نبودن.باز بی توجه به کار خودم ادامه دادم و بلند نشدم اس رو بخونم.دیدم بعد 10 دقیقه گوشی داره خودشو می کشه بس زنگ خورده. بازم جواب ندادم. که مامانم اومد بالا تو اتاقم و گفت بیا مونا(همکارمو میگم)از درمانگاه زنگ زده به تلفن خونه ومیگه معصومه که قرار بود امروز خونه باشه. کجاست که جواب نمیده ؟؟؟؟؟؟کار مهمی باهاش دارم.تا اینکه دوباره زنگ زد به گوشیم.جوابشو دادم. نمی دونید با چه هیجان و هول و ولایی تعریف می کرد.می گفت دکتر (آ...) هنوز نیومده درمانگاه.همین الان زنگ زد مطب و گفت من تا ظهر شاید نیام.ازونجایی که بچه های ما کنجکاون و تا سرو ته قضایارو هم نیارن ول کن هیچ مسئله ای نمیشن,فهمیدن که جناب دکتر(آ...) کلانتریه.حالا واسه چی,دیگه اینو نگفته و دوستان ما از فهمیدنش ناکام موندن. دوستم گفت: معصومه زود پاشو بیا مطب همه هستن.الا تو.منم که از یه طرف حال نداشتم و از طرفیم بعداز ظهر شیفتم بود ,ولی به دلیل کنجکاوی ((شدیییییییید)) بی خیال درمان خودم شدم و آماده شدم وهمون کله سحری سریع خودم رو رسوندم درمانگاه.دیدم همه ی پرسنل (11 تا دختر خانومیم)از 4 طبقه جمع شدن پذیرش و دارن قضیه دکتر(آ...)رو تجزیه تحلیل می کنن. همین که وارد شدم پرسیدم چی شده بچه ها؟!سوالتعجب.شش نفری شروع کردن به حرف زدن.گفتم من که اینطوری نمیفهم.یکی تون بگه.اونی که زنگ زد به دکتر.فاطمه ریز به ریز بدون جاانداختن کلمه ای با آب و تاب شروع کرد به تعریف.رفتم لباسمو عوض کردم.واومدم نشستم کنار دوستان و چشم به راهه آقای دکتر که کی تشریف میارن وما به نتایج نهاییمون برسیم.خیلی تعجبآور بود واسمون.آخه این آقای دکتر محترم و متشخص  عضو انجمن تخصصی دانشگاه تهرانه و واسه خودش آدم حسابی و بهترین پزشک درمانگاهمون.آن تایم- خیر و دلسوز- خوش برخورد- خاکی.اصلا باورمون نمیشد که مسیرش به کلانتری و اینچور جاها بخوره. خلاصه ساعت شد 30/11 که یهو آقای  دکتر ما وارد درمانگاه شدو بعد از کلی کلافه گی و زنگ زدن به اینور و اونور متوجه شدیم که خود دکتر مجرم نبوده که!بلکه دوست آقای دکترمون ,کلانتری بوده و دکتر(آ...) به خاطر سابقه ی خو بش واسطه شده که بی گناهی و ندونم کاری دوستش رو ثابت کنه.قضیه ازین قرار بود که روز گذشته یه دختر خانمی که با این آقای دکتر مجرم, آشناییت فامیلی داشته,میره پیشش و میگه من امروز به دلیل کسالت دانشگاه نرفتم و شما یه گواهی به من بدین که دال بر بیماری من باشه. این آقای دکتر بیچاره و از همه جا بی خبرهم از روی رو در واسی این کارو می کنه و گواهی رو صادر می کنه.چند ساعت بعد مامورا میریزن مطبش و دکتر رو دستگیر می کنه.حالا به چه دلیل مهمه!!!!!!!!!

به این دلیل که دقیقا همون روزو همون ساعتی که اون دختر خانم دانشگاه نرفته, با دوست پسر محترمشون رفتن کیف قاپی!!!!!!!!!!!!

پ.ن: درسته ازروی آشناییت آدم تو رودر واسی گیر میکنه ولی همیشه احتیاط شرط عقله. اونم تو این دورو زمونه با این آدما.که دیگه حتی به چشامونم نمیتونیم اعتماد کنیم...مواظب باشین دوستان...

+ نوشته شده در جمعه ٢٧ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


حس همزاد پنداری با مردم غمزده و زلزله زده ی آذربایجان...

سلام دوستان.طاعات و عباداتتون قبول باشه .مال ماهم قبول باشه ان شاالله...

 

اطلاعیه ای از استاد ارجمندم :سرکار خانم مهندس نخجوان :

انجمن حمایت از حقوق کودکان,برای آسیب دیدگان زلزله,تیمهای کمک رسانی تشکیل می دهد.در سایت و فیس بوک انجمن هم فراخوانی داده شده است.همینطور این امکان وجود دارد که مستقیما" با شماره های انجمن تماس گرفت و اعلام آمادگی کرد. من به این موضوع فکر کردم که چطور از این فاجعه ی انسانی,فرصتی برای همدلی و نزدیکی جامعه ی افغان و ایرانی ایجاد کرد.وگمان می کنم مشارکت جامعه افغان و بخصوص جوانان افغان در فرایند کمک رسانی به مردم آذربایجان ,می تواند در تبیین فرهنگ انسانی افغانها در جامعه ایرانی خیلی موثر باشد.شاید حتی این یک فرصت تاریخی برای همدلی بین دو ملت باشد که نباید از دست برود. وشاید شما آن افرادی هستید که قرار است نامشان در تاریخ دوستی دو کشور به نیکی ثبت شود.به این موضوع فکر کنید و اگر تصمیم گرفتید از هر روشی که بهتر است در این کار انسانی شرکت کنید.

شماره های انجمن:

88735591

88759279

88531114

 ناله های مدفون آذربایجان در سکوت سرد شبانه،همچنان

 غریبانه خاموش می شوند.ما مردمان حادثه اما هنوز

هم می توانیم مرهمی ازعشق بر قلبهای مردم

این مرز و بوم باشیم و در همدلی با درد های

شان روزی را به سوگ بنشینیم...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


تکواندو کار دلاور افغان...

پیروزی روح الله نیکپا بر رقبایش را اول به خودم،

بعد به همه ی همراهان - دوستان و هموطنان عزیزم در

 جای جای جهان،صمیمانه تبریک عرض می کنم.تشویقتشویق

 

هوراهوراهوراهوراهورا

 

هرچند روح الله به فینال نرسید،اما همینکه افغانستان ستمدیده تا این حد رشد کرده ودر رده ی کشورهاییست که امروزه بر سر زبانهاست و کل دنیا منتظر شاهکارهایش است، جای شکر و امید واریست.وقتی مجری اسم افغانستان رو آورد،مادرم گریه کرد.یاد افغانستان قدیم افتاد و سجده ی شکر به جا آورد... به امید افغانستانی آباد و آزاد و پیروزی روز افزون...،

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۸:۳٠ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


شبهای قدر...

طبق قانون طب سنتی - اسلامی ویافته های اساتید ستاره

 شناس,درمورخه های ذیل تمام فلک الافلاک به مدت 8 دقیقه,

 طی چرخشی نا خودآگاه باز میشوندو

 اگر در این ساعات عزیزدعا کنید, بدون شک حاجت روا

میشوید...

پنج شنبه 19/5/1391 بین ساعات 3:44 الی 3:52 بامداد

جمعه 20/5/1391بین ساعات 1:9:25 الی 1:17:25 بامداد 

شنبه 21/5/1391 بین ساعات 4:37:10 الی 4:45:10 بامداد

چهارشنبه 25/5/1391 بین ساعات 2:53:40 الی 3:4:40 بامداد

پنج شنبه 26/5/1391 بین ساعات 24:16:30 الی 24:24:30 بامداد

این دستهای ساده و خالی دخیلتان / ما را به رسم رفاقت دعا کنید...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


کسانی که امروز دچار بعضی بیماریها هستن,مطمئن باشین دیروز رعایت نکردن......

سلام دوستان...

اینبار اومدم بیماریهایی رو که بر اثر  نداشتن اعتدال تو مصرف مواد غذایی ممکنه

بعدها خدای نکرده پیش بیاد ،رو براتون بگم تا از اطرافتون بیشتر آگاه بشین و همین

امروز شروع کنید به رعایت و جلوگیری.البته امیدوارم جدی بگیرید..............

 

بیماریهایی که بر اثر غلبه ی بیش از حد دم در بدن اتفاق می افتد:

پر کاری تیروئید(لاغری مفرط)- آلرژی بهاره- فشار خون بالا و در نتیجه انفارکتوس( سکته قلبی)- سکته مغزی- آفت دهان- ریزش مو در وسط سر- درد های عضلانی

بیماریهایی که مربوط به غلبه ی صفرا در بدن میشه:

آکنه (جوشهای چرکین )- ویتی لی گو (کوچک شدن گلبولهای قرمز ودر نتیجه آنمی یا کم خونی )- حساسیتهای پوستی (خارش,اگزما)- ریزش مو- هیرسوتیسم (رویش موهای زائد)- ریفلاکس گوارشی( ترش کردن معده )- سوزش سر دل- یبوست( خشکی و ورم روده ها) - فیبروم رحمی(خشکی رحم یا تاخیر در بچه دار شدن)- کیست رحم (نامنظم بودن قاعدگی در بانوان)- کبد چرب(که باعث آسیب به پوست و همچنین چربی خون میشود)- پر کاری تیروئید( لاغری بیش از حد).

بیماریهایی که بر اثر غلبه ی بلغم در بدن به وجود می آید:

MS (نداشتن تعادل بدنی و در نتیجه فلج شدن)- اسکی زو فلمی( افسردگی)- یبوست(ورم روده و معده)- بیشتر بیماریهای مغزی عصبی مثل میگرن و لکنت زبان(به دلیل سردی مغز)- سینوزیت(سرماخوردگی کاذب)- نفخ معده- سنگ کلیه و مثانه- ورم پروستات در مردان (نداشتن تعادل در سنین 50 به بالا،در مجاری ادرار)- رماتیسم- آرتروز- آرتریت رماتوئید (بیماریهای شدید استخوانی)- کم کاری تیروئید (چاقی مفرط).

بیماریهایی که بر اثر غلبه سودا در بدن پدیدار میشوند:

اگزما- دمل(جوش چرکین و دردناک)- حساسیتها- سفید شدن موها- هایپرتریکوز(پشمالو شدن در مردان)- بی اشتهایی- یبوست- Ibs (بیماریهای گوارشی)- کولیت روده(ناراحتیهای روده که سبب تاخیر در بچه دار شدن هم میشود)- سوزش معده- اسپام عضلانی( گرفتگی عضلات )- سیاتیک- افسردگی- انواع سرطانها- یائسگی زود هنگام(بسته شدن قاعدگی در خانمها)- کم کاری تیروئید.

به امید خدا 100 در 100تو پست بعدی همون غذاهای خوشمزه و چند نوع داروی گیاهی رو براتون میگم که سبب درمان همین بیماریها میشن....منتظرم باشین................

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٤:۱٢ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


میدونستید غذایی که میخوریم 100 رو شخصیت و زندگی ما تاثیر گذارند؟؟؟؟

سلام دوستان گلمچشمک  امیدوارم تا الان تونسته باشید طبع بدنی خودتون رو تا حدودی تشخیص داده باشید.حالا میخوام غذاهایی رو که بیشتر براتون مفیدن رو بگم بهتون:

یه نکته مهم: ما 100 در 100 شما رو به اجرای این

  قانون محکوم نمیکنیمااااا ولی توصیه میکنیم اگه

   اعتدال رو تو مصرفشون رعایت کنین و دیر به

    دیرمصرفشون کنید,به سلامت و طول عمر

       خودتون کمک کردین همین. مرسی...

غذاهایی با طبع و مزاج گرم و تر:(طبق قانون قانون ابوعلی سینا,بهتره که افراد سودایی اینهارو مصرف کنن و دموی ها کمتر مصرفش کنن.):

کره- خامه- سرشیر- لوبیا(چشم بلبلی, قرمز, سویا- چیتی )شلغم- هویچ- توت (سفید, سیاه )کدو- انگور- گلابی- انبه-گوشت گوسفند- دل- جگر- قلوه

غذاهایی با طبع و مزاج گرم و خشک: (اگه بلغمی ها مصرف کنن بهتره و همچنین اگه صفرایی ها نخورنش خیلی عالی میشه چون با مصرف زیاد باعث میشه کیسه صفراشون آسیب ببینه و ماده زیاد ترشح کنه که اونم سبب میشه طرف یه آدم عصبی به بار بیاد.به همین راحتی):

نخود- لپه- نارگیل- بادام هندی- ترب- سیر- موسیر- گل کلم- کرفس- فلفل(دلمه,قرمز, سیاه) بادنجان- خرما- کاکائو.

غذاهایی با طبع و مزاج سرد و تر:(در بلغمی ها فوق فوق فوق العاده مضره چون مطمئن باشید مصرف زیادشون ,تو سنین بالاتر رماتیسم,آرتروز وسیاتیک رو باعث میشه .اگه افراد صفرایی هم مصرف کنن خیلی براشون خوبه):

ماست- پنیر- برنج- ماکارونی(فوق العاده غذای کثیفیه چون اگه بگم چطور درست میشه حالتون بهم میخوره هرکی خواست بدونه,بگه تا بهش بگم)سوسیس - کالباس- همبرگر(اینها از ماکارونی بدترن.استادم میگه رفته بودیم واسه بازدید از شرکتهای ساخت همین غذاها.همینکه وارد شدیم گلاب به روتون حالمون بهم خورد ولی با ماسک و

دستکشو اینا بالاخره رفتیم تو.دیدیم دارن چربیهایی که تو قصابیها از گاو و

 گوسفند اضافه مونده یا گوشتهایی که بر اثر برش یا خرد کردن گوشت

از کناره های ساتور پریده اونور اونور رو از در و دیوار و زیر پاهای خودشون

 و حیوونا جمع کردن آوردن اینجا.به اضافه مقداری از چربی دم گوسفند.

میگفت یه بوی نامطبوعی میداد که قابل تحمل نبود اصلا.بعدش میان بهش انقدر ادویه جات میزنن تا اون بوی نامطبوع از بین بره وبعد هم میدن به خورد مردم بیچاره و از همه جا بیخبر. دوستان یه وقت گول اون بوی مطبوع این غذاهارو نخوریدا.اگرم وسوسه شدین یاد دم گوسفند وزیر سم پاهاشون بیوفتین خنده )- قارچ- زغال اخته- خیار- کاهو- هندوانه- دوغ- ماست چکیده.

غذاها با طبع سرد و خشک: (واسه سودایی ها زیاد جالب نیست اما مفیده واسه دموی ها:

پنیر- ذرت- لیمو امانی- زیتون- انار.

یه نکته ی مهمه دیگه اینکه : البته دوستان, هر

فردی با مزاج خاص میتونه همه ی اینها رو مصرف

کنه اما با معتدل کردن موادغذایی موردنظر.مثلا

بلغمی ها رو که گفتیم ماست کمتر بخورن,میتونن

بخورن.ولی با نعنا,پونه یاموسیر(ماست سرده ,نعنا

گرمه که میشه معتدل ) یا اگه برنج رو باشوید -

زعفران یا زیره مصرف کنید,هیچ مشکلی نیست.

(برنج سرده,زیره گرمه که میشه معتدل.)

به همین راحتی وخوشمزه گی...

امیدوارم براتون مفید باشه.به امید خدا پست بعدی راجع به بیماریهای هر طبع و درمان و پیشگیریشون رو با غذاهامون میگم بهتون.   

+ نوشته شده در دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


راستی چقدر از طب سنتی می دونید؟

دوستان عزیزم امروز میخوام یکم در مورد رشته م

   (طب سنتی_گیاه در مانی ) بهتون اطلاعات

                          بدم............

مژه...

خوب ,به گفته حکیم ابو علی سینا,در طب سنتی 4 نوع طبع داریم که هر 4 طبع نیازه که در بدن باشه ولی هرکدوم به اندازه ی مساوی. اینها هستند :

1- دم 2- صفرا 3- بلغم 4- سودا

دم : منظور همون خون هستش. صفرا : ماده ای زرد رنگ کیسه صفرا هستش بلغم : سردی بدن سودا : غلظت خون.

حالا طبع آدما برهمین اساس تشخیص داده می شه:

دموی ها:طبیعتشون مثل فصل بهار و لطافت هوا گرم و تره (حتی از لحاظ شخصیتی ), عرق زیاد میکنند،جوش می زنن،معمولا صبح ها گاهی سردرد دارن,رنگ رخسارشون قرمز گلی یه,تو قسمت وسط سرریزش مو دارند,میل به شیرینی دارن, از نظر گوارشی و اشتها نرمالن,خوابشون زیاده ولی بیدار که میشن سیرن از خواب, تند و تیزن و گروه خونیشونم +o هستش.(بهترین گروه خونی رو دارن).

صفرایی ها :مثل فصل تابستون و آتیش، گرم و خشک هستن(حتی تو برخورداشون با اطرافیان ).غیر قابل تحمل و خشن اند،سفیدی چشمشون زرده،زود جوش میارن، قسمت پیشونی شون ریزش مو داره،دماغ بزرگی هم دارند،گاهی اوقات خارش بدن و سوزش معده دارن,صبحها طعم دهنشون تلخه,به خوردن ترشیجات وکارهای خشن مثل کاراته یا بوکس علاقه دارن,خواب واشتهاشون کمه ولی سیر میشن,قد بلندن و گاهی هم کم خون.اصولا گروه خونیشونم +AB هستش.

بلغمی ها : سرد و ترن مثل فصل زمستون.عین آب روونن.پوستشون روشنه،پف زیر چشم دارند،دست و پاشون سرده,آروغ میزنن,فراموشکارن,سینوزیت وریزش آب دهان موقع خواب دارن، واینها به علت نفوذ سردی به مغزشونه.و اگه خوردنشون رو درست نکنن, بعدها دچار آرتروز و رماتیسم میشن. خوابشون زیاده وبیدار که شدن دوس دارن باز بخوابن, گروه خونیشونم +B

سودایی ها: طبیعتشون سردو خشکه ( تو رفتارشونم اینطورین ) مثل فصل پاییز و خاک هستن.کم ظرفیت ,گوشه گیر و وسواسند,حساسیتهای پوستی وسیاهی زیر چشم دارن،رنگ پوستشون تیره ست.موهاشون سفیدی زودرس داره, بدنشون گز گز می کنه،زود سیر و زودم گرسنه میشن, کم خونی دارن ,زود زود مریض میشن و گروه خونیشونم معمولا A (بدترین گروه خونی) و سایر گروههای خونی باقیموندن.

راستی دوستان ممکنه یه فرد با مزاج خاص, همه ی این خصوصیاتو یک

 جا نداشته باشه هاااا. اینم ممکنه که یه آدم, دوتا طبع داشته باشه.

    ولی ازنظر علمای طب سنتی بهترینش ((دموی مزاج )) بودنه.

ان شاء الله پست بعدی راجع بهبیماریها و روش پیشگیریشون با

غذاهای معمولی ،وهمچنین رفع این خصوصیات منفی تو زندگی،و چگونگی

 رسیدن به یک طبع مناسب سنمون, رو واستون میگم ... تااون موقع هر سوالی

 یا مشکلی دارین بهم بگین تا با کمک استادم (دکتر دلیری ) جواب بدم... موفق باشید دوستای گل گلیم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۱ ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


حلول ماه مبارک رمضان بر تمامی مسلمانان بخصوص شیعیان حضرتش مبارک باد.

 شهر رمضان الذی انزل فیه القرآن...........

پیشاپیش طاعات و عباداتتان مورد قبول حضرت حق

+ نوشته شده در جمعه ۳٠ تیر ۱۳٩۱ ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


ما چشم به راه پسر فاطمه ایم...............

 

                            ***  به نام آخرین حلقه ی زنجیر امامت ***

 

 اللهم عجل الولیک الفرج

 

ادرکنی یا صاحب الزمان ادرکنی ادرکنی ادرکنی..........

 

توراقسم می دهم

 

 به لحظه های پاک انتظار

 

به ثانیه های معکوس دنیایی که

 

 برای دیدنت لحظه شماری می  کنم

 

آقای من....

 

  بس که انتظا ر ت را کشیده ام چشما نم

 

 مثالی از طوفان غم شده به یادت همه شب در

 

 باورسردزمانه باسجده های سربه فلک به افق خیره

 

 می شوم به امیدآنکه ظهوری دل انگیزآهنگ غمگین نگاهم راتعبیرکند...

                         ادرکنی آقای من...ادرکنییییییییییی...

 

 

 ولادت با سعادت آخرین نگین حلقه ی امامت( صاحب الامر حضرت مهدی موعو د عج ) بر تمامی مسلمین,علی الخصوص شیعیان آن حضرت و همراهان همیشگیم تبریک و تهنیت باد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 30

پر از سوال بودم

             وقتی جوابم کرد...

 

طرح( 29 )

حالا که دریا نیست

بگذار سرت را 

روی سینه ام

                  تا صدای امواج را بشنوی..

+ نوشته شده در جمعه ٩ تیر ۱۳٩۱ ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 27

برایم

نماز باران بخوان

این بغض

امانم را بریده است...

ولادت باسعادت سرور و سالارمان امام حسین(ع) بر شیعیان آن حضرت

                                        مبارکباد                          

+ نوشته شده در جمعه ٢ تیر ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 25

تمام فصلها

نامهربانند

تو مهربان باش و

تمام فصل را              

                        با من بمان...

 

طرح 26

 

دیروز

قول دادم که فراموشت کنم

                                   امروز اما

توراکه نه

               قولم را

                             فراموش کرده ام...

 

راستی یه خبر خوش,البته شاید فقط واسه خودم خوش باشه هاااااااااااا...

 

چند روز قبل از مرکز سینمای ایران بهم خبر دادن که تو مصاحبه ی رشته ی ( سینماو

 فیلمنامه ) که قبلا شرکت کرده بودم قبول شدم و از این به بعد

دانشجوی سه سالانه ی سینما هم شدم  نیشخند خیلی خوشحالم .خدارو شکر. اول

 لطف خدا ,بعدم میدونم که کمکهای بابا جونمه,چون هر موقع که کمک میخوام و به بن

بست میخورم, میرم سرخاک بابا جونم و بهش میگم ((بابایی دختر ناز نازیت کم آورده,به

خدا جون بگو هوامو داشته باشه, معصومه طاقت نداره ها..))

میدونید آخه باباجونم کم آدمی نبود که, مداح امام حسین بود و الانم مطمئنم که  پیش

 آقا تو فردوس برینه... 

+ نوشته شده در جمعه ٢٦ خرداد ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


تولد معصومه خانومه هاااااااااااااااااااااااااااا...........

 

 

امروز تولدمه هاااااا.همین الان شدم

 

               22 ساله

 

این کارت پستال رو یکی از داداش

 

 های گل گل گلم برام فرستاده.

 

خیلی شاد شدم.بخدا تا امروز

 

به این اندازه ,از ته دل احساس سر

 

زندگی نکرده بودم.جبران ناپذیره

 

 اما... یک جهان سپاس

 

از محبتت.مرسی داداش جونم...

 

 حیف   جای باباجونم خیلی خیلی

 خالیه.همیشه اولین نفری بود که با یه شاخه گل

محمدی (خودش خیلی دوس داشت)و یه کیک کوچولو این روز رو بهم تبریک میگفت. دلم

هوای روزایی رو کرده که  پیشونیه دختر ته تقاریشو میبوسیدو نازش می کرد.همه هستن

 الا.....

خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته به همین میخندم...

             

                                             از خود راضی

 

 

 تولد         تولد            توللللللللللللللللللللللدم

 

                       مبارک

خنده

مبببببببببببببببببببببببببارک مببببببببببببارک

 

                    تولدم مبارک

 

برم شمارو فوت کنم تا 100 سال زنده باشم.

مامانم میگه صبح روز  29/ اردیبهشت / 1368 ساعت 8 صبح بود که قصدداشتم آماده شم

 برم عروسی بهترین دوستم که بعد عمری تازه قرار بود ببینمش..........(این داستان ادامه

 ادامه دارد و کاملا هم واقعیست) که یهو شما, بنده رو از کار و زندگی انداختین و یک

 ساعت بعدش شما ( منو میگه هااا) قدم مبارکتون رو برتخم چشای این دنیا گذاشتین و

 حوریان و پریان رو شرمنده ی خودتون کردین.نیشخند

 تولدم مبارک

+ نوشته شده در جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


د ل م گ ر ف ت ه دوباره هوای تورو داره

از همین چند لحظه پیش, دلم بدجوری گرفته.دوس دارم گریه کنم.بخدا دلیلشم اصلا

 نمیدونم,نه چیزی شده,نه اتفاقی افتاده و نه کسی چیزی گفته.شدم عین این دیوونه ها...احساس میکنم دلم همه چیز می خواد ولی حیف که نمی دونم چی می خوادناراحت

 فقط دوس دارم زار بزنم.گلوله های اشک همینطوری ناخودآگاه از چشمام میفتند پایین.

گریهخدایا به دادم برس.چند روز قبل فوت بابا جونم هم ,همین حالت رو داشتم.

برام دعا کنید بد جوری دلم شور میزنه.دارم از ترس و دلشوره میمیرم. اگه

نبودم ببخشیددوستای عزیزم........... 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


کافه گلاسه

در کافه ام

فنجانهایش را می نگرم

دلم می سوزد از

چایی که با هم نخورده ایم...

+ نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


م ا د ر ....................................

ولادت یگانه بانوی دو عالم دخت نبی اکرم حضرت فاطمه ی زهرا را به تمام بانوان ,مادران عزیز

علی الخصوص مامان جون گل گل گل خودم که

 اسمشم فاطمه است والانم تو آغوشمه و دارم

بوسش میکنم) تبریک عرض میکنم. الان تقریبا" 3 ساله که این دنیای بی وفا من

  رو  از نعمت داشتن پدرمحروم کرده.

ولی از خدای رب النورمیخوام که ان شاالله سایه ی پر مهر مادرم سالهای سال بالای سرم باشه.البته برای همه این ارزوی قشنگ رو دارم...

      این نثر ادبی روبه مناسبت روز مادر تقدیمش میکنم به مامان جونم:       

                 *** به نام اوکه فردوس برین بوسه بر قدمهایش می زند  ***

 

م      ا    د    ر ..................

 

 

 نامت را که زمزمه می کنم امیدی برای فردا هایم در من زنده می شود دستانت را که می فشارم گلی                  

 

          را در دستانم احساس می کنم نفسهایت را که می شنوم نوای دل انگیزی به نرمی پرده ی

 

               گوشم را نوازش می دهد پیشانیت را که بوسه می زنم آرامشی وصف ناپذیری را

 

                    تجربه می کنم چشمان دریاییت را که می نگرم اوج پرواز را در آن می

                       

                        بینم آغوشت را که لمس می کنم نفسهایت گرمترین گرما را به

 

                              من می بخشد مادرم...ای بهاری ترین فصل...برحضور

 

                                 سر شارت.بر آستان دلنوازت سر فرو می آورم

 

                                       وبر گامهای استوارت.بر مقدم گلبارانت

                      

                                                بوسه می زنم...مادرم...

 

                                                        م    ا    د   ر

                                                        

                                                             م     ا

 

                                                                در

                                                              

                                                                 *

 

+ نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


نمایشگاه کتاب و اتفاقهایش..........

شعر خوانی شاعران جوان افغانستان  روز 5 شنبه 21 اردیبهشت 1391 در مصلی تهران نمایشگاه کتاب راس ساعت 14 در سالن همایشهای بین الملل. البته بنده هم قطعا" یکی از شاعرانی هستم که شعر خواهند خواند:-)... حضور میهمانان محترم و فرهنگیان عزیز را ارج می نهیم...

 

روز جمعه  در آن هوای دلنشین والبته بارانی دوستان قرار گذاشتند که به اتفاق برویم نمایشگاه.رفتیم .البته من صرفا" برای خرید کتب تازه از زیر چاپ در آمده ی استاد عزیزم آقای ابراهیم پور رفتم. با عنوان ( با دست من گلوی کسی را بریدند- نگذار نقشه ها وطنم را عوض کنند.)

نمایشگاه برخلاف سالهای گذشته اصلا" شور و حال نداشت.کتابها همه تکراری با همان مسئولین سال قبل. در کل برای گروه دوستان ما که همیشه سعی می کردیم حداقل یکروز در میان نمایشگاه باشیم تابتونیم از تمام غرفه ها و مخلفاتش سر در بیاریم و هیچ راهرویی را از قدمهایمان بی نصیب نگذاریم, نچسبید :-(

اما خوب همین که دقایقی را با دوستانم خوش بودم, می ارزه به همه ی این مسائل جزئی نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!...؟

ولی خوب برای یکبارم که شده حتما: سری به نمایشگاه بزنید.:-)........تا بعد.......

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


فاصله ها.........................

                                                *** به نام قادر مطلق ***

 

سخنی از بزرگان............

 

حقیقت انسان به آنچه اظهار می کند نیست.بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است است که از اظهار

آن عاجز است.

پس هرگاه خواستی کسی را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به نا گفته هایش گوش کن...                                                                                

                                                                                                   ( ویکتورهوگو)

 

                                                      ***  به نام شاه بیت غزلم….فقط خدا ***

                                                                                                                                                                                                                                                                                         

بغض تنهایی هایم سر بر زانوهایم نهاده

به امید آنکه باد برایش لالایی بگوید

بارن بباردوتمام دلتنگی هارااز

 پنجره اتاق در آغوش کشد

من نفس می کشم هوای

دلتنگی هاراوروحم

بوی فاصله ها

 را می گیرد...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح21

بگذار سرم را

روی شانه هایت بگذارم

تا همه بفهمند

همه چیز زیر سر من است...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


یک سرنوشت سه حرفی...م.ر.گ

                                 به نام تک نوازنده ی گیتار هستی...

پدرم یادم می آید...

 

 درروزهای واپسین میگفتی انگار مرگ گلویت رامیفشرد.صورتت همچو آهکی شده بود.بوی کهنگی می دادی.بوی خرابه ای که نشان از مرگ ونیستی داشتندومن چون تشنه ای به زلال رویت به نظاره ایستادم.توکه شمعهای آسمانت دیگر روشن نیست.توکه همچون پرنده ای خسته دل که انگار درقفس دنیا اسیر بودی.بی خبر پرکشیدی.چگونه می توانم از سیلاب خیالت رهاشوم؟وحالا که نیستی گریه هرشب سینه ا م راپنجه میکشد.

پدرم...یادم می آید...

وقتی با چشمان کم سویت ودستان لرزانت برایم می خواندی از مهروصمیمیت..ولی حالاحتی زلزله هم تکانم نمیدهد حس می کنم مجسمه ای متحرکم.وقتی تورابه یاد می آورم گنجشک خیالت ازقلبم پروازمیکندبه سوی اسمانهاوامامن...تاسرحد مرگ دلتنگ می شوم حس میکنم دنیا طرز نگاهش به من مثل یک بازی است.میدانم که حرفهایم نوشته هایم وحتی کلمه هایم هم تکراری شده

پدرم یادم می آید...

وقتی بی درنگ برجامه ای به رنگ سرانجام پیچیدنت.وقتی دست بسته تورا به خانه ی ابدی ات بردند هق هق کنان با اشکهایم آبیاری کردم گلبوته های خاطراتمان را. ماندم واین اندوه های وامانده و حالا من همچواندوههایم پژمرده خواهم شد

پدرم یادم می آید...

که به دختردردانه ات میگفتی:بودن من درتوخلاصه میشودولی حالا زندگی من با رفتن تو خلاصه می شود.من دیگرزندگی نمی کنم. تنهایی درآن لحظه لحظه می گسترد.من فقط ازسرعادت زنده ام ازسرعادت مینویسم و...

فقط...

ازسرعادت شعر می گویم.........................................                                         ***به یاد قهقهه هایش ***

درگذرگاه زمان خیمه شب بازی دهر

باهمه تلخی وشیرینی خودمیگذرد

عشقهامیمیرد

رنگهارنگ دگرمیگیرد

وفقط خاطره هاست

 که چه شیرین وچه تلخ دست ناخورده بجا میماند.....

(دکترعلی شریعتی.)

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳٠ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


دلگویه های وصال......

چند شبی است شامم شده دلتنگی

چند صباحی است هوای دیدنت هواییم کرده

روزهای بی تو بودن برای من

وروزهای بی من ترای تو...

 

همچنان می گذرد

هوابس نا جوانمردانه سرد است

بیا و دستان گرمت را

                           به من بسپار

تا به امید وصال

                   باذی دیگر طلوع کنیم...

+ نوشته شده در جمعه ٢٥ فروردین ۱۳٩۱ ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح5

دریا را حس می کنم

 رد پای عشق را در چشمانت میبینم

زیرا!...

موج نگاهت

             تنها

                 به ساحل من

                               کناره گرفته است...

+ نوشته شده در شنبه ٢٦ آذر ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح19

شده عطر تنم

آرزوی دیرینه ات اما

من

پریدنی ام رفیق...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ آبان ۱۳٩٠ ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح8

از گل پونه

مار می پرورم

 اگر تو

 مال

من باشی...

+ نوشته شده در شنبه ٢۳ مهر ۱۳٩٠ ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح-

دریا را دوست نمی دارم

میترسم

مرادر تو غرق کند...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ مهر ۱۳٩٠ ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح9

هزاران آهو نظاره گرت می شوند

 وقتی

با لب تشنه

سراغ چشمه می آیی...

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح

بنزین نگاهم ته کشیده است

بس که

چشمان بی احساست را دور زده ام...

+ نوشته شده در شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح10

حالا باید

بدون من سفر کنی

 حتی اگر

 دل چمدانت پر از من است...

+ نوشته شده در سه‌شنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 3

جدایی نادر از سیمین

اسکار می گیرد

جدایی تو ازمن

جانم را...

 

طرح 4

چه کسی برایت قصه گفت

که حتی

خواب مرا هم

ندیدی...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ساعت ۸:٤٩ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح13

قلم می شوند دستهای من وقتی

 قلمم را

 به نام تو تراشیدم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ٩ تیر ۱۳٩٠ ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


تولد...

پدر:آرزوجان دخترم بشین باهات کاردارم.

آرزو:چیکارداری باباجون؟!.

- میخوام درمورد یه مسئله باهات صحبت کنم.

- خوب بفرمائین من گوش میکنم.

-میدونی دخترم آینده ی تووامیدازهرچیزی تواین دنیا واسم مهمتره.اینکه شماسروسامون بگیرین وزندگی خوبی داشته باشین.البته توالان 15سالته وواسه خودت خانومی شدی ومیتونی ازپس بعضی ازمشکلاتت بربیای.ولی بازم ........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


مرگ برگ...............

باد وزید در فصل خزان

برگ لرزید و افتاد

سنگ پرسید از برگ: " که چرا بوسه زدی بر دل خاک؟"

ابر بارید و گفت:" هیچ مگو این مرگ برگ است..."

 

+ نوشته شده در جمعه ٦ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


ما چشم به راه پسر فاطمه ایم...............

 

                            ***  به نام آخرین حلقه ی زنجیر امامت ***

 

ادرکنی یا صاحب الزمان ادرکنی ادرکنی ادرکنی..........

 

توراقسم می دهم

 

 به لحظه های پاک انتظار

 

به ثانیه های معکوس دنیایی که

 

 برای دیدنت لحظه شماری می  کنم

 

آقای من....

 

  بس که انتظا ر ت را کشیده ام چشما نم

 

 مثالی از طوفان غم شده به یادت همه شب در

 

 باورسردزمانه باسجده های سربه فلک به افق خیره

 

 می شوم به امیدآنکه ظهوری دل انگیزآهنگ غمگین نگاهم راتعبیرکند...

 

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ٤ خرداد ۱۳٩٠ ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح12

باران

 شگرد تازه ای نیست

 آب

 سالهاست گذشته از سرم...

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


باران به سلیقه ی تو می بارد...

" به نام قادر مطلق "

قدرت نمیبینم که بی نامش آغازبینم پس بسمه هو...

تقدیم به آن کبوتر خسته دل که گویی در قفس دنیا اسیر بود...

روز چهار شنبه 23/11/87 ؛15 صفر 1430  هرگز از یادم نخواهد رفت.

آن روز هم طبق روزهای دیگر برای نماز صبح بیدار شدم, ولی خیلی دیر. آن هم با صدای بلند پدرم که داشت با مادرم خداحافظی می کرد تا به محل کارش برود.شب گذشته تا دیر وقت داشتم درس می خواندم و فکر کنم پدرم

هم بر خلاف روزهای دیگر,از روی ترحم مرا برای نماز بیدار نکرده تا مبادا در طول روز بی خوابی بکشم. به هر حال نمازم را خواندم ولی بعد از رفتن پدرم که عقربه ها حدودا" ساعت  7 صبح را نشان می دادند .طبق روال هر هفته روز جهار شنبه از خانه به مقصد مدرسه بیرون زدم.  در مقطع پیش دانشگاهی بودم. تا روز سه شنبه کلاس درسی داشتیم و دو روز آخر هفته اختصاص به کلاس کنکورمان داشت.

مثل هر روز ....... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠ ساعت ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


دوراهی...

مدتی است بیکارم.به هرکاری دست می زنم,حقوقش کفاف نمی دهد ومجبورم زندگی بخور و نمیری را بگذرانم.به کارهای زیادی رو آوردم ولی بعد از مدتی دلسرد می شدم و رهایش می کردم.آرزوی داشتن یک شغل آبرومند والبته پر درآمد را همیشه در سر می پرورانم.ولی دائم به بن بست می خورم وبی خیالش می شوم.

تااینکه یکروز .......


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه ٢٠ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 1

سربرگ دفتر عشقم را تو مچاله کردی!

فقط به خاطر یک خط خوردگی...

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


طرح 2

 (این اولین شعریه که خلق کردم. واقعا" تجربه ی شیرینی بود:-)...)

 

فشار زندگیم بالا رفته است

از روزی که سراغت را از قاب عکس مرمریت گرفتم...

+ نوشته شده در چهارشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٠ ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


کویر ذهن..............

نمی دانم از چه زمان کویر خشک و ترک خورده ی ذهنم

به دنبال قطره ای از باران دیدگانم می گردد

به امید آنکه آسمان کویر ابری شود

وبارش اشکهایم جاری گردد

تا غبار زندگی را با خود بشوید

و باری دیگر نام تو در ذهنم زنده شود 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


سخنی از بزرگان................

سخنی از بزرگان.................

 

زندگی یک معلم است با این تفاوت که معلم ابتدا درس می دهد وبعد امتحان می گیرد.ولی زندگی اول

 امتحان می گیرد وبعد درس می دهد...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۸:٥۳ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


مرد ایده آل

سارا فرزند خانواده ای از قشر متوسط جامعه بودودریکی ازشهرهای کوچک وفقیرنشین زندگی می کرد.اوهمیشه آرزوهای دختران پولدار رادرسر می پروراند..دوست داشت همیشه بهترین باشدوبهترین مردروی زمین هم نصیب اوشود.مردی که اولا"خوش تیپ باشدوخوش لباس ودوم اینکه خوب خرج کند.چنین مردی مرد ایده آل اوبود.دست کم بیش از صدباراین آرزورابه اطرافیانش گفته بود ولی هرکدام ازآنها فردی را برای ازدواج کاندید می کردندکه دست کم یکی ازاین دوویژگی رانداشت.نظرخانواده اش این بود که.........                


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


سخن....................

سخنی از بزرگان....................

زندگی یک معلم است,با این تفاوت که معلم ابتدا درس می دهدبعدامتحان می گیرد ولی زندگی ابتدا امتحان می گیرد بعد درس می دهد...

+ نوشته شده در چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۸ ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


تمنا...

                       به نام تک نوازنده ی گیتار هستی

                                    بار خدایا!...

نورایمانت راهمچوشب بوهابتاب بر وجودتاریکم وسیرابش کن باوسعت

            دریای رحمتت روح خسته ام را.خنده راازصورتم

                    پنهان مکن.دل تنگم رابه بزرگی

                            ات بگشا و قلبم را

                            همچودشت برهوت

                  وسیع گردان وباعطرگلهای بهشتی

          ات بهاری گردان روزگارم را.گهواره ی روحم را

درنسیم دلنوازفرجت تکانی ده تاباری دگرعقده هایم گره گشایدیامفتح

                                        الابواب

 

                                                                                                                                                       

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                      

+ نوشته شده در شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()


بسمه هو

قدرت نمیبینم که بی نامش آغاز بینم

پس بسمه هو...

 

+ نوشته شده در جمعه ٧ فروردین ۱۳۸۸ ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط معصومه حسینی نظرات ()